تاريخ انتشار :
02 بهمن 1395 ساعت 10:00:49
بنام خداوند شهدا حاج قاسم در محاصره؟

بنام خداوند شهدا حاج قاسم در محاصره؟

چنین روایت است که ناگهان خبری شوم و بهت آور دهان به دهان نقل و ایران به ایرانی را تکان داد: امپراطور کراسوس فرمانروای غرب با لشکر ۴۲ هزار نفری از قسمت شرقی روم یعنی شامات کنونی شهر به شهر را تسخیر و گویند هدفش فتح ایران است . . .

با کسب اجازه ادامه قصه را بگذاریم در پلان های دیگر و به فلسفه طرح موضوع بپردازیم .

دیشب قلم را بر دست استوارتا به یمن عملیات غرور آفرین کربلای ۵ و شاهدان مظلومش که ما میراث خوران ناخلفشان، در زمانۀ گرم بودن تنور منازعات سیاسی و جناحی با قدرشناسی و تغافل و با ولع کسب حطام و منافع دنیوی اگرچه بر سر سفره خوان آنان نشسته اما ولی نعمتمان و صاحبان سفره هایمان را از یاد برده که نه آنان را بلکه خود را گم و فراموش کردیم . چرا که آنان گرچه در فرش بی نامند و گمنام اما در عرش شهریند و ذی نام .

 

بگذارم و بگذرم . . .

 

هر قطره ای در این ره صد بحر آتشین است      دردا که این معما شرح و بیان ندارد

 پلان اول:

این روزا نقل مجالس موضوع نجومی بگیران و حروم خورا است . اجازه می خواهم من هم برای خودم نقلی داشته باشم از بچه های جنگ  و شاگردان مکتب حاج قاسم:

. . .چند سال قبل مشغول محاکمه ای بودم آقایی در را باز و سلامی سپس در را بست .

ظهر موقع رفتن دیدم همان آقا نشسته دوباره سلام و گفت اجازه می دهید وقت شما را بگیرم؟ من را میشناسی؟ گفتم به جا نمی آورم . گفت به همین زودی کربلای ۵ یادت رفت؟ منم، علی محمودی . باورم نمی شد که او باشد! دلاور مرد کهنوجی . گفتم تاجایی که من دیدم شهید شدی . گفت لیاقت میخواست که نداشتم .

گفتم، صبح چرا داخل نیامدی؟ گفت می خواستم مطمئن شوم هستی، گذاشتم آخر ساعت . وقت که مال خودت نبود و متعلق به بیت المال است برایش حقوق میگیری حروم می شه ؟!

برگشتیم داخل . گفت: راستی چرا سر آن آقا داد زدی گفتم اشرار بود و قتل انجام داده بود . گفت ولی یک آدم بود توهین بد است حتی به قاتل ؟! دو درس از او گرفتم . نشستیم و نقل خاطرات قدیم .

سال قبل هم باز هم آخر وقت احوالی پرسید . سوال کردم دخترخانم را عروس کردی؟ گفت اگر خدا جور کند جهیزیه  اش را . گفتم با بانکی تماس بگیرم برات وام جور کنم؟ گفت نه . توکه زنگ بزنی بانک یکی را به خاطر تو حذف میکنه و من را جایگزینش می کنه . حق الناس است، فردای قیامت باید سه نفرمون جواب بدیم . تو و من و رئیس بانک . . . مظلمه نمی خواهم؟!!

پرسیدم چند درصد جانبازی داری؟ گفت جانباز نشدم . گفتم از روی دژ که گذشتیم و به لطف حجم آتش دشمن گردان تبدیل به گروهان شد تیر خوردی، اما باز هم آمدی . کنار نهر جاسم هم که هوا رفتی؟ این دو جا که خودم دیدم . گفت جانباز یعنی عضوی تقدیم خدا کردن . میبینی که دستم قطع نشده سرم هم محکم سر جایش است . پس جانباز نیستم اصلاً خاک بر سر ما . مگه حق بچه شهید و جانبازا خوردن داره؟

آخرین بار چند ماه قبل زیارتش کردم . گفتم چه خبر؟ گفت: الحمدالله و دخترم را عروس کردم . خدا زمینی از بابا رسانده بود فروختم . قبلاً پرایدی خریدم . حالا پراید را فروختم جهیزیه را جور کردم . دنبال حاج قاسمم، بفرستتم اون ور . فردای قیامت شرمنده حاج حسین تاجیک نباشم که او رفت و من جاماندم . با خودم گفتم او کجا و ما کجا؟ به قول حافظ:

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین       با سلیمان چون برانم که من مورم مرکب است؟

 حالا که صحبت از حاج حسین شد برویم پلان دوم:

کنار نهر جاسم روی خاکریز که رسیدیم آتش آنقدر شدید بود که نگو و نپرس . متر به متر که چه عرض کنم شاید کمتر از متر انواع آتش و تیر و ترکش فرود می آمد . فکر میکردی قبضه های آتش به هم چسبیده بودند . هیچ نقطه ای از خط و زمین امن نبود بگذار یک تصویری خدمتتان انتقال دهم: بسان برگهای پاییزی و باد شدید آبانماه . هر لحظه یک سبز قامتی بر زمین می افتاد . بعد نوبت بعدی . خروج از سنگر برای ما طالبان دنیا و محتاطان بر حفظ جان سخت و سنگر پناهگاه پنهان نموندن ترسمان شده بود ولی . ده ها شاگرد جان برکف حاج قاسم مشغول پر کردن انتهای محور که حالا تانک های عراقی در حال ورود به آخر آن بودند . آن هم چه عبوری حرکت تانک بود و جمجمه و بدن نحیف رزمندگان مجروح که در لابلای زنجیرهای فولادین تانک  جابجا میگردید . دور زنجیر های تانک که کامل می شد  از بدن های مطهر شهدا تکه لباسی و تکه دستی باقی که در لای زنجیر ها می چرخید و می چرخید . حاج حسین می گفت گلوله آر پی جی کمه صبر کنید تانکها به ۴۰ ، ۵۰ متری رسیدند شلیک کنید اسراف نشه؟! گاهی تانک پیش دستی میکرد و قبل از آنکه آر پی جی زن شلیک کند او و آر پی جی اش را هوا میفرستاد . این همه ماجرا نبود هلی کوپتر های عراقی هم پیداشون شد . حسابی از خجالتمان در آمدند . هیچ جای امنی وجود نداشت . یکی از بچه ها گفت: حاج حسین عراقی ها از آخر خاکریز وارد شدند گیر کردیم اسیر میشویم . حاج حسین گفت بیسیم زدم حاج قاسم گفته تا آخرین نفر باید مقاومت کنید . یک سمت شما الغدیره قیچی میشه . . . با خودم گفتم حاج قاسم خط را که نیمیبینه! چطور مقاومت کنیم؟ از دیشب تا حالا جان و رمقی برایمان باقی نمانده . فرمایشاتی میفرمایند حاج قاسم . راست میگه خودش بیاد نگهداره از عهده ما که ساخته نیست!

علی محمودی در حالیکه دستش باندپیچی بود رفت سمت غرب خاکریز تا پنجاه متری تانک ها خاکریز را ببنده ولی شلیک تانک فرستادش تو هوا . دیگه ندیدمش .

ظهر گذشته بود مهمات ما رو به اتمام ولی بر تانکها و نفرات عراقی ها افزوده می شد . خودم را آماده سخترین نوع مجازات جنگیدن کرده بودم: اسارت . که خیلی از آن می ترسیدم .

نگاهم را نا امیدانه چرخاندم سمت شرق و امید بی خودی که همه برای رسیدن مهمات و نیروی کمکی داشتیم . ولی میدانستم اصلاً امکان پذیر نیست، چون عقبه ما زیر آتش بود، هیچ جنبنده ای نمیتوانست به طرف ما حرکت کند . از این ور امان و از یک نفر و از آن ور فوج فوج تانک و نفرات عراقی . با خودم گفتم: گیرم که دستور عقب نشینی صادر شد، چطور میخواهیم از این معبر عقب برویم؟ خدا خیرت بده حاج قاسم ما را چه جایی گیر انداختی نه راه پیش داریم نه راه پس . بیشتر خط و محور در دست و جولان عراقی ها  و تانک هایشان بود .

در همین حال نگاهم را چرخاندم سمت شرق در میان صدها گلوله یک موتور به طرف ما می آمد فکر میکردم از گرسنگی و خستگی شبح میبینم اما نه موتوری با دو سرنشین و هزاران تیری که از او استقبال میکردند تانک ها هم به طرفش شلیک میکردند . اما بلاخره خودش را به خط رساند . گفتم این یا مجنون است یا موجی شده محور را گم کرده سر از اینجا در آورده! چفیه بر صورت رفتند به طرف انتهای خط پیش حاج حسین . باورم نمیشد، خود، خودش بود حاج قاسم! . به حاج حسین گفت: دلاور خسته نباشی . گفتی محاصره ای اما حالا میبینم گل کاشتی . شلیک های عراقی ها پی در پی و بی امان بود حاج قاسم آر پی جی به دست از ما رد و رفت سمت عراقی ها . روی کانال ایستاده می دوید . خبری از سنگر و خیز های ۳ و ۵ ثانیه ای برای حاجی نبود! عجب شجاعتی دارد این مرد!! یک تانک چهل متری حاجی رسیده بود که دومین شلیک آن را از کار انداخت و الا از روی حاجی و نیروها رد شده بود به هر حال این بار به خیر گذشت . فاصله عراقی ها هر لحظه نزدیک تر و نزدیک تر میشد گفتم با این وضع حاجی قطعاً شهید یا اسیر میشه چه خاکی بر سرمان کنیم؟  به بهانه آوردن مهمات ولی از ترس خستگی و اسارت برگشتم عقب تر . رسیدم به محل حاج حسین . دیدم راحت به پشت روی لبه خاک ریز خوابیده است . حاج حسین و خواب؟! نزدیک که رسیدم از گل سرخی که سمت قلبش رویده بود دانستم که اون رفته بالای آسمانها .  زمین را باقی گذاشته برای ما  نام و نان جویان، عافیت طلب .

به قول مولانا:

در مجلس عشاق قراری دیگر است                   وین باده عشق را خماری دگر است

آن علم که در مدرسه حاصل کردند                  کار دگر است و عشق کاری دیگر است

 

 

 

.

پلان سوم:

جنگ که تمام شد . سعید آقا قارلقلی همیشه میگفت دنیا که نه ولی آخرت ما با جاماندنمان تباه شد . چرا جامعه ما اینطوری شده؟ دزدی از بیت المال روز روشن؟

خوش به حال برادرم حمید که در والفجر ده جاودانه شد . و این روزا را ندید . دزدی و حروم خوری هم حدی داره! بعد سعید آقای ما از هوا فضای سپاه بازنشسته شد و به جای آنکه برود پی زندگی اش گلچین شد . رفت جز سیمرغهای حاج قاسم و از سامرا به آسمان پر کشید و به قول خواجه شیراز :

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک                   چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

پلان چهارم:

بار آخری که حاج حسین بادپا را دیدم آمده بود تا حاج قاسم را متقاعد به رفتن دوباره کند . گفتم حاج حسین آن دفعه که با صد ها التماس از حاج قاسم راهی سوریه شدی  ، خدا خواست مجروح شدی . دیگر  دینت را به نظام ادا کردی . گفت من کجا و ادای دین کجا؟  دینش را حاج محمد (جمالی) ادا کرد .

اصلاً خودم میدانم توی هشت سال جنگ یک جای کارم اشکال داشت که شهید نشدم . اصلاً شاید اطلاعاتم دقیق نبود ، مهمات بیت المال را بیخود هدر دادم و دین مردم و شهدا بر گردنم باقی ماند . باید یک طوری دین ادایی کنم . تا دین شهدا بر گردنم باقی نماند . . .

و بلاخره با اصرار و التماس از حاج قاسم برای بار دوم راهی سوریه شد و در بصر الحریر در شمال درعا برای همیشه جاودانه شد:

 

سرباز جهادم من و از جبهه احرار                   انصاف کجا رفته که در خانه بمیرم

 

پلان تاریخی:

چنین روایت است که یک باره خبری شوم و بهت آور دهان نقل و ایران و ایرانی را تکان داد :

امپراطور کراسوس فرمانروای غربی با لشکر ۴۲ هزار نفری از قسمت شرقی روم یعنی شامات کنونی شهر به شهر را تسخیر نموده و گویند هدفش فتح ایران و تکرار قصه جهانگشایی اسکندر است .

سورنا سردار وطن پرست و دلیر ایرانی که او هم مانند حاج قاسم ما اهل ناحیه جنوب شرق ایران است با تدارک سپاه ۱۰ هزار نفری به جای آنکه منتظر ورود و حمله دشمن شود آن طرف مرزها به او حمله ور می شود درست مثل حاج قاسم ما.  به مدد هوش و نبوغ جنگی سورنا در اجرای جنگ و گریز های هوشمندانه که او را مبدع جنگ های پارتیزانی و چریکی میدانند و نبرد مردانه و دلیرانه سپاهیان ایرانی لشکر کراسوس قبل از شهر حران ( یکی از شهر های استان شانلی اورقه ترکیه فعلی ) زمین گیر و متوقف میگردد . قبل از نبرد نهایی در شهر حران یا کاره سورنا در جمع فرماندهان بیان کرد :

احوال و خیالم از قفا آسوده نبوده و نمیخواهم همانند برادرم آریو برزن در تنگه تکاب دیگری در محاصره و مورد تهاجم قرار گیرم . فرماندهان با تعجب به یکدیگر نگریستند و عرض نمودند: در پشت سرمان ملک و ممکلت خودمان است گفت تشویش من از همان جا است نه از لشکریان کراسوس .

اکنون باید براندازی نمایم . شبانه در معیت چند تن از فرمانده هانش با لباس مبدل اردو را ترک و صبحگاهان به دروازه شهر زیویه (شهری قدیم در نزدیکی سقز کنونی) رسید ملاحضه نمودند که چهار نفر بر در دروازه شهر آویزان و تجمع خلایق برای تماشای مراسم . علت امر را پرسان و جواب شنید: اینها عمال حکومتند در این زمانه جنگ از خزانه برداشت و صرف امورات خویش نموده اند . خائن شده و مستحق مرگ . سورنا گفت یاران نیاز به تفحص دیگری نیست آنچه باید عایدم میشد حاصل آمد . خیالم راحت گردید . هرکس کار خویش را خوب و نیکو انجام میدهد و حالا من که باید بجنگم خواهم جنگید . کارزار نهایی در حران آغاز و با نبرد ایرانیان دلیر و ذکاوت سورنا بیش از سی هزار نفر از ارتش غرب کشته و اسیر . سر کراسوس و پسرش پابلیوس که خیال تسخیر خاک ایران را در سر میپروراند گوی سم ستوران پارسی گردید . دامنه حکمرانی ایران تا کنارۀ دریای مدیترانه بسط و گسترش یافت .

 

پرده آخر

پلان خارجی:

با شمائیم:

بازماندگان لشگر هزیمت یافته کراسوس . رومیان قدیم و غربی های کنونی و نوکرانتان: باز هم تاریخ تکرار شد اما این بار سورنای باهوش ما نه در حران بلکه در خود شامات خوار و زمین گیرتان نمود . حران که بماند . اگر قصدتان سر بر باد دادن است سم ستوران ایرانی در انتظار گوی سرتان می باشند .

و این هم از زبان حاج قاسم:

پیش چشمم کمتر است از قطره ای                   آن حکایت ها که از طوفان کنند .

 

پلان داخلی:

ما خودمانیم: آیا افعال و کردارمان به گونه ای است که سورنای امروزی ما خاطرش از داخل جمع و دغدغه ی محاصره و نفوذ نداشته باشد؟؟

اصلاً کربلای پنجی هستیم ؟!؟

برخیز جماعت که چه سخنها که نگفتیم               ای کاش یکی زین همه گفتن اثری داشت

 

یا حق

دیماه نود و پنج

 

دادستان عمومی و انقلاب مرکز استان کرمان

دادخدا سالاری

آخرين مطالب
تاريخ ارسال خبر : 1396/07/25 ساعت 13:32:04
خانواده کانون آرامش، محفل انس مقدس زن و شوهر، نردبان رشد و تکامل زوجین و عامل پرورش نسل پاک و سالم آینده است.
تاريخ ارسال خبر : 1396/06/16 ساعت 11:32:21
زمانی که افراد جامعه از حدود و مقررات قوانینی که نشان دهنده قلمرو فعالیت افراد و حافظ حقوق طبیعی و سعادت آنهاست تجاوز کنند مرتکب جرم شده اند، پیشگیری از وقوع جرم لازم و ضروری و یک تکلیف است
تاريخ ارسال خبر : 1396/06/01 ساعت 10:04:21
معمولاً خشونت با مفهوم پرخاشگري به كار برده مي شود و در تعريف پرخاشگري آمده است اعمال خصمانه اي كه از روي عمد صورت مي گيرد و به افراد و اشياء آسيب مي رساند. در تعريفي ديگر خشونت پديده جديدي نيست اما به علت بعد گسترده آن به تازگي مورد بررسي قرار گرفته است و اين بررسي ها نشان داده كه خشونت در درون خانواده از دو جهت تأثيرگذار است: شخصي و اجتماعي. در جنبه شخصي، قرباني خشونت آسيب بدني مي بيند، تحقير مي شود. شخص خشونت ديده اگر كودك باشد، تا آخر عمر بقاياي آثار خشونت با او همراه است.
تاريخ ارسال خبر : 1396/04/19 ساعت 09:11:03
میانجیگری فی مابین بزه دیده و شخص بزهکار در فرایند دادرسی کیفری رهیافت نوینی است که به موجب آن فرد میانجی به وساطت بین بزه دیده و بزهکار می پردازند تا بتواند با گفتگوهای مستقیم و با رودرویی و هم چهره شدن طرفین به حل و فصل اختلافات فی مابین بپردازند .
تاريخ ارسال خبر : 1396/04/13 ساعت 08:38:44
تكليف اصلى قوّه ى قضاييه ، عبارت از اقامه ى قسط و عدل است بنابراين ، قوّه ى قضاييه بايد به معناى واقعى ، مرجع و ملجاء و پناهگاه همه مردم باشد
تاريخ ارسال خبر : 1396/01/07 ساعت 11:27:14
نامزدی به معنای آمادگی دختر و پسر برای تشکیل زندگی مشترک است که بعد از مراسم خواستگاری با رد و بدل کردن حلقه ازدواج آغاز می شود و با عقد رسمی پایان می گیرد و معمولا اقوام درجه اول دختر و پسر از آن آگاه هستند.
تاريخ ارسال خبر : 1396/01/07 ساعت 11:20:16
بهترین و مناسب ترین فاصله سنی میان زن و شوهر را می توان 3- 4 سال در نظر گرفت. البته این بدان معنا نیست که اگر یکی دو سال به این سنین افزوده و یا از آن کاسته شود، حتماً نباید ازدواجی انجام گیرد. شاید بتوان گفت اگر تمام زمینه ها بررسی شده باشد و مشکل خاصی دیده نشود، می توان فاصله ی سنی را به دیده ی اغماض نگریست. طبیعی است اگر سایر شرایط مناسب نباشد، باز هم ازدواج نمی تواند موفق باشد.
تاريخ ارسال خبر : 1395/12/09 ساعت 08:30:17
اصول مربوط به قبل از ازدواج مثل فنداسیون یک ساختمان بسیار مهم و حیاتی می باشد و رعایت آن ها قطعاً می تواند در ایجاد پیوندی موفق و خانواده ای ایده آل و مطلوب تأثیر به سزایی داشته باشد.
تاريخ ارسال خبر : 1395/11/19 ساعت 08:15:42
پيامبر اکرم (صلی الله عليه و آله و سلم) فرمودند: امت من در دنيا به سه گروه تقسيم می شوند:
تاريخ ارسال خبر : 1395/11/02 ساعت 10:00:49
چنین روایت است که ناگهان خبری شوم و بهت آور دهان به دهان نقل و ایران به ایرانی را تکان داد: امپراطور کراسوس فرمانروای غرب با لشکر ۴۲ هزار نفری از قسمت شرقی روم یعنی شامات کنونی شهر به شهر را تسخیر و گویند هدفش فتح ایران است...
تاريخ ارسال خبر : 1395/10/20 ساعت 13:13:21
پیشگیری از وقوع جرم که مؤثرترین و بهترین راه مبارزه با رفتار کجروانه و ناهنجاریهای اجتماعی است، جایگاه والا و ارزشمندی در سیاست جنایی کشورها دارد. پیشگیری از جرم طبق تعریف لایحه پیشگیری از وقوع جرم عبارت است از پیش بینی، شناسایی و ارزیابی خطر وقوع جرم و اتخاذ تدابیر و اقدامات لازم برای از بین بردن یا کاهش آن.
شرکت هوش برتر
تمامي حقوق براي معاونت اجتماعي و پيشگيري از وقوع جرم دادگستري کل استان کرمان محفوظ مي باشد.
Copyright(C) 2012